![]() |
![]() |
|
| در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:26 توسط مهتاب |
|
|
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم...ولی اون گریم انداخت.. این روزگار به کسی وفا نمی کنه...بیخود نشینید هیچ کس دستتونو نمیگیره.... خودتون از زمین بلند شید... اونایی که می گن دوستت دارم ....تو بهترینی...تو بهترین دوست من هستی ....همش دروغه تو اون لحظه هایی که باید کنارت باشن همشون تنهات میذارن..... دلم پره آره ...آره خوب دیگه روزگار همینه با همه کس راه نمیاد.... چقدر زدم تو سر خودم ...چقدر داد کشیدم ....ولی فایده نداشت انگاری کر بود... دیگه فهمیده بودم که باید برم .....کاشکی قبل از اینکه می رفتم صدام میزد.. ولی نه اون سنگ دل تر از این حرفا بود...... دلم به یکی دو نفر خوش بود که اونها هم دلمو شکوندن...... الان دیگه به این نتیجه رسیدم که" تنهایی" خیلی بهتر از اینه که آدم دلشو به دور و بریاش خوش کنه.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:14 توسط مهتاب |
|
|
زندگي خيلي سخت شده...اعتماد كردن به ديگران خيلي سخت شده....
دوست داشتن هم خيلي سخت شده.... حتي حرف زدن هم خيلي سخت شده.......ديدين تا حالا مي خواين به يه نفر چيزي بگين نمي تونيد...مي گي بگم....نگم...خيلي سخته ...نه.........مي ترسين اگه بگيد ....اون يه نفرو از دست بدين.... چون كه تو اين دور و زمونه بدست اوردن كسي خيلي سخته...ولي از دست دادن راحته....... مي گي خدايا دارم اشتباه مي كنم....اگه نشه چي.... آخه ما آدما عادت كرديم كاري كه نمي تونيم انجام بديم يا واسمون سخته...از اون فرار كنيم.... آخه فرار تا كي....يه روز بايد خوب بگيم ديگه..... تا حالا فكر نمي كنم از حرف زدن فرار كرده باشم.....ولي مي ترسم روزي برسه كه منم فراري بشم...... شايد اون روزهم رسيده باشه.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:9 توسط مهتاب |
|
|
درک شرایط زمانی و قبول واقعیات برای انسان چراغی است برای ادامه ی راه،اگرچه من در پایان این راه هستـم. شرایط امـروز و گـفتـن حـقـایق مـن را بر آن داشت که برای آخرین بار دست بـر قلـم بـرده و نـامه ی خـداحـافـظـی بـرایـتـان بنویسم،حتمـأ شما تلخ بودن قلم را به خوبی خود خواهید بخشیـد. تکرار بیان برخی موضوعـات گاهـی باعـث دلـزدگی فـرد از موضوعی می شود، اگـرچه که آن موضوع اساس هستی یا همان عشق باشد.بنابراین از تکرار بیان عشقمان و بیان سختی های آن پـرهیز می کنم. اگرچه لذتـش بـس وصـف ناپذیر بـاشد. انتظارم پایان یافته،دیگر گمشده ای ندارم که به خاطرش دلنگـران و چــشــم انتظار باشم.مـن امـروز ناراحتـم. ولی قـسم به یـزدان که از کسی کیـنــه ایبـه دل ندارم.من شکایت های خود را به درگاه خدا خواهم برد. اوست شاهـد و ناظـر. مـن بـا او مـعـامـلـه کـرده ام، دیـگـران چـه کـاره انـد ؟دارم تلخ می نویسم،تلخ ...زیرا دلشکستگان را،راهی بجز تلخ گویی نیست مـن این نامه را برای شمـا نـوشتـم و حرف های خود را زدم. بقیه اش بمـاند. در آن نوبت که بندد دست نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:7 توسط مهتاب |
|
|
مرا مصلوب کنید......
نمی خواهم کسی شکستنم را ببیند...... مرا مصلوب کنید..... نمی خواهم اشک هایم بدون شانه ببارند.... مرا مصلوب کنید...... نمی خواهم بی او زنده بمانم...... مرا مصلوب کنید...... دیگر نمی خواهم بمانم......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:53 توسط مهتاب |
|
|
فقط دعا کنید......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:49 توسط مهتاب |
|
|
سلام عزیزان
من بازم اومدم ببخشید این چند مدت نبودم البته بودن و نبودن من برای کسی مهم نیست خوب دیگه خودم می دونم اگه وقت کردین و اگه دوست داشتین به وبم نظر بدین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 18:57 توسط مهتاب |
|
|
به او گفتم:مرا دوست داري؟ گفت: بله گفتم:مثلا چقدر؟ گفت: به اندازه ستاره هاي آسمان به آسمان نگاه کردم و ديدم آسمان ابريست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 11:23 توسط مهتاب |
|
|
نمی بخشمت ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:48 توسط مهتاب |
|
|
روزهای تیره را خواب کرد... زندگی را می توان در غنچه ها تفسیر کرد با نگاه سبز باران عشق را تعبیرکرد زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد همچو شبنم چشم را درچشم شقايهاگشود طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم با وضوئي با دعايي با خدا تقدير کرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:6 توسط مهتاب |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:53 توسط مهتاب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18:53 توسط مهتاب |
|
|
به با تو بودن عادت کرده ام
گاه و بی گاه به خوبی هایت به مهربانی هایت خوگرفته ام اما تو از رفتن و جدایی می گویی و من از ترس و هراس و دلهره .... می خواهی بروی ؟ باید جلوی ساعت زمان را بگیرم اما نه نمی توانم دستم به ساعت زمان نمی رسد ... به ماه گفتم : تو می خواهی از پیشم بروی ؟ ماه زیر گوشو آهسته نجوا کرد : لحظه ی دیدار نزدیک است دوباره گفتم : پس غم دوری اش را چه کنم ؟ ماه گفت : با غمش بساز ... همه اش تقصیر سر نوشت است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18:46 توسط مهتاب |
|
|
در جوانی ناله کردم کسی یادم نکرد در قفس جان دادم وصیاد آزادم نکرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد روزگاری بی مروت لحظه ای شادم نکرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:51 توسط مهتاب |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:17 توسط مهتاب |
|
سلام عزیزان یک روزه دیگه به سال جدید نمونده و من اینجا اول سال نو را به شما دوستان خوبم تبریک عرض می کنم امیدوارم سال پر برکتی براتون باشه و خدا براتون همه جوره بسازه...سبز و سرخ و آبی باشی ...و اربعین حسینی را به همه شیعیان تسلیت عرض میکنم ... آخرين آپ من در سال ۱۳۸۴ منتظر حضور قشنگتان هستم..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 13:7 توسط مهتاب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16:5 توسط مهتاب |
|
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده.... نگو این دل دوری عشقتو باور کرده... دلم من خسته از این دست به دعاها بردن... همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن ... حالا من یه آرزو دارم تو سینه ... که دوباره چشم من تورا ببینه ... واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم .. آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم ... تو یه هفتا آسمونتو تک ستارهی منی... به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم ... حالا من یه آرزو دارم تو سینه ... که دوباره چشم من تورا ببینه ... دوباره دل هوای با تو بودن کرده... نگو این دل دوری عشقتو باور کرده... دلم من خسته از این دست به دعاها بردن... همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:11 توسط مهتاب |
|
|
کاش همه ماها به جايي برسيم که واقعا پي به مفهوم دوستي ببريم وباتک تک سلولهامون لمس کنيم که دوستي مساله اي خارج از جنسيت هست ، فراتر از چيزهاي ظاهري ، کاش هممون هميشه براي دوستمون و دوستيمون حرمت قايل باشيم و اونو به اندک بهايي نفروشيم.نمي دونم اما به شخصه براي دوستي ارزش وحرمت زيادي قايلم ، گاه باخودم فکر مي کنم که چه خوب هست اگر ادم بتونه تو دوستيش بي توقع باشه.. عزيزهمدل ازت مي خوام همين لحظه فقط وفقط به حرمت دوستي کمي به عمق ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:50 توسط مهتاب |
|
|
نميدانم تو ميداني دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديده سراپاي وجودم آب گرديده نمي دانم تو ميداني ز هجرت ديدگانم پر ز خون گشته درون بسترم همچو شمع مي سوزم براي ديدن رويت دو چشم اشکبارم را به روي ماه مي دوزم نمي دانم تو مي داني درون بسترم من سخت مي گريم و اکنون در فضای خاطرم می پیچد که بی تو می میرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 16:57 توسط مهتاب |
|
|
کاش دلهامان چراغانی بود ...
خیابانها غرق نور و سرور است ... کوچه ها برق می زنند ، اما در کوچه تنگ و تاریک دل ما نه نوری نه روشنی و نه حتی کور سویی ... دلم برای گذشته ها تنگ شده ... آنوقتها که روشنی دلها به کوچه ها هم نور می داد ...
دلم گرفت از این همه سکوت چرا؟ مرا نمی خوانی تا من دوباره معنای عشق را بفهم وسعت عمیق جاذبه را... چرا گریه نکنم؟ چه هفته هایی که بی تو رفتند و چه هفته هایی که بی تو می ایند از کدام کوچه خواهی آمد؟ کدام روز؟ دلم گرفت از این همه دیوار که مرا از تو دور می کند دلم گرفت از این همه کوچه که بن بست است بگذار سر راهت تنها ترین منتظر باشم تا تو هم تنها ترین خاطره سبز من باشی ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:35 توسط مهتاب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:59 توسط مهتاب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:57 توسط مهتاب |
|
|
دستم را تو بگیر تنها تو بگیر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:15 توسط مهتاب |
|
|
من از خدا یک گل خواستم او به من یک باغ داد من از خدا یک درخت خواستم او به من جنگل داد من از خدا یک ستاره خواستم او آسمان را به من داد من از خدا یک دوست خواستم او تورو به من داد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:59 توسط مهتاب |
|
|
امید وارم عزیزان به بزرگواریشان منو ببخشند چون خیلی دارم پر چونگی میکنم ولی بعضی از افراد نمیدانند ولنتاین برای چیه از من خواستند در وبلاگم بگم . * ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود. حاكي از آن است كه ولنتاين يك مسيحي بوده كه عاشق كودكان بوده. اما از آنجايي كه وي از پرستش خدايان سر باز ميزده به زندان فرستاده ميشود. اما كودكان كه به وي علاقه مند بودند دلتنگ وي شده و براي وي پيامهاي مهر آميزي مينوشتند. اين كودكان نامه ها را از لابه لاي ميله هاي زندان به درون سلول ولنتاين مي انداختند. وي در سال 14 فوريه 269 پس از ميلاد اعدام شد. روايت ديگر: در دوران كلاديوس مسيحيت به شدت سركوب ميشد. ولنتاين نه تنها كشيش و مبلغ مسيحيت بود بلكه رهبر جنبش زير زميني مسيحيان نيز بود. اغلب كشيشها در اين دوران زنداني و سپس اعدام گرديدند. ولنتاين پس از به زندان افتادن دختر نابيناي زندانبان خود را شفا ميدهد. كلاديوس پس از اينكه از اين خبر مطلع ميگردد به خشم آمده و دستور ميدهد سر وي را از تنش جدا سازند. ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز ميباشند. از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد. ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد. ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:57 توسط مهتاب |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:33 توسط مهتاب |
|
|
سرمایه عمر آدمی یک نفس است و آن یک نفس از برای یک هم نفس است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:21 توسط مهتاب |
|
|
از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو ؟ من گفتم زندگیم رو . اون هم ناراحت شد و برای همیشه از پیش من رفت. اما هیچ وقت نفهمید که اون خودش تمام زندگیم بوده !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 11:50 توسط مهتاب |
|
|
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ...... وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن.. وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ... وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني... وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 10:29 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه!
تركه نبض بيمار را گرفت و گفت: نميدانم مريض مرده يا ساعت من خوابيده مردي در خانهاي ميرود و از پسر صاحبخانه طلب آب ميكند. پسر كاسهاي پر از آب آورده، به دست مرد ميدهد. ناگهان كاسه از دست مرد ميافتد و ميشكند. مرد خجل و شرمنده شروع به عذرخواهي ميكند. پسرك هم براي اينكه دل او را به دست آورد ميگويد: عيب نداره، به بابام ميگم يه كاسه ديگه واسه سگمون بخره! تركه ميره بقالي، ميبينه رو ديوار بزرگ نوشتن: علي با ماست! حسن با ماست! حسين با ماست! ميگه: ببخشيد اقا، شما ماست خالي نداريد؟! از تركه ميپرسن آرزوت چيه؟ ميگه: كاشكي تبريز پايتخت بود! ميگن: چرا؟! ميگه: آخه اون وقت به ماميگفتن بچه تهرون! به تركه ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه: كبوتر، كلاغ، خر! بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه! ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد! تركه يه بسته هزار تومني ميشمره، 250 تومن كم مياره! تركه مياد تهران، يه دختر خوشگل ميبينه، بهش ميگه: خانم اين دوست دختر كه ميگن شمايين؟ تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين! تركه ميره حرم امام رضا، ميگه: امام رضا قربونت برم، تو كه ضامن آهو شدي، ضامن من يابو هم بشو! از تركه ميپرسن شما همتون اينقدر ساده اين؟ ميگه: نه بابا، راهراهمون تو آفريقاست! تركه ميپرسن شما تهراني هستين؟ ميگه: نه چشماتون قشنگ ميبينه! |
| پیوندهای روزانه |
|
راز ورمز صدای عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 شهریور 1383 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق یعنی علاقه نه کفگیر و ملاقه |
|
RSS
|